آرزوی کودک نابینا
کودک نابینا
مادام ساردن - ترجمه یحیی آرین پور
می گویند که آفتاب بی اندازه زیبا و منظره ی گل هایی که در کنار رودخانه بر روی آب
ریخته اند ، بسیار دلاویز و پرواز باشکوه پرندگان از چیزهای تماشایی است .
می گویند که شب ها روشنایی دلکشی چهره ی آسمان را می آراید . بر روی دریایی که
امواجش چون آه جانکاه حزن آور است ، کشتی ها با بادبان های سپید حرکت می کنند .
می گویند که رنگ گل ها از عطر آ ن ها هم بهتر و خوشایندتر است . دره ها ، کوه ها ،
چمن ها و بیشه ها به ویژه سحرگاهان به قدری لطیف و دلکش است که انسان در برابراین
همه عظمت و احتشام باید زانو زده و سر حیرت فرود آورد . امّا من نه آن دریا را که ولوله اش
به گوشم می رسد ، می توانم دید و نه آن گل های رنگارنگ را ، نه آسمان ها و نه آفتاب را ،
نه درختان و نه آن میوه های قشنگ ، نه پرندگان و نه روشنایی صبح را . و از ندیدن آن ها هم
متأسّف نیستم . خیر . خدایا ، خیر . از لطایف این جهان گذران هیچ کدامش را آرزو نمی کنم .
مگر . . . هیهات . . . یک بار روی مادرم را می دیدم .